اخلاق سياسى در سيره‏ى امام على(ع)

اخلاق سياسى در سيره‏ى امام على(ع)

حضرت على(ع) از زمان ظهور اسلام همواره در جبهه‏ى حق بود و رفتار و شجاعت و جوانمردى‏اش، تصويرى زيبا از اسلام را متجلّى مى‏كرد. او جلوه‏ى واقعى و كامل حق به شمار مى‏آيد. در كردار، جهاد، ايثار، تقوا، پاسدارى از اسلام، ستيز با شرك و در دانش، ايمان و عمل صالح، عالى‏ترين نمونه از تربيت شدگان مكتب قرآن و رسول بود. حضرت على(ع) از آغاز بعثت رسول خدا در راه حق مجاهده كرد و هيچ گاه براى هواى نفس و قدرت‏طلبى دست به شمشير نبرد. او در تمام جنگ‏هاى صدر اسلام يك هدف را تعقيب مى‏كرد و آن ترويج دين اسلام و حاكم كردن اخلاق دينى بر اخلاق جاهلى بود.

يكى از زيباترين جلوه‏هاى انگيزه‏ى الهى حضرت، پيكار «خندق» است. در اين جنگ سرنوشت ساز كه پيروزى در آن براى هردو جبهه‏ى حق و باطل تعيين كننده‏ى مسير آينده بود، حضرت با عمرو بن عَبْدُوَدّ، پهلوان نامدار دشمن، رو به رو شد. وقتى امام بر عمرو غلبه يافت دشمن با انداختن آب دهان به وى اهانت كرد. حضرت او را رها ساخت و پس از مدتى به هلاكت رساند. امام درباره راز اين عمل فرمود:

«در آن لحظه عصبانى بودم و ترسيدم اگر او را به حال عصبانيت بكشم، كردارم از روى هواى نفس باشد نه به خاطر خدا. به همين جهت رهايش كردم و وقتى برخشم خويش غالب شدم، به او حمله بردم.»

حضرت در تمامى عرصه‏هاى زندگى، مظهر كامل عبوديت الهى بود. اين امر در شخصيت سياسى وى كاملاً آشكار است. پس از رحلت پيامبر(ص)، ابوبكر به خلافت رسيد. ابوسفيان كه در پى فرصتى براى ايجاد فتنه در جامعه‏ى نوپاى اسلامى بود، از اميرمؤمنان خواست خلافت ابوبكر را نپذيرد و گفت: «اگر بخواهم، زمين را از سرباز و اسب پر مى‏كنم و خلافت را از او مى‏ستانم.»[1]

حضرت على(ع) كه نيك مى‏دانست ابوسفيان از غصب خلافت خشنود است، به او فرمود: «اى ابوسفيان! مؤمنان نسبت به يكديگر خيرخواه‏اند، اما منافقان مردمى حيله‏گرند و به يكديگر خيانت مى‏كنند. اگرچه خانه‏ها و بدن‏هايشان به يكديگر نزديك باشد.»[2]

امام مى‏دانست براى رسيدن به حق خود نبايد به هر وسيله‏اى دست يازد؛ به همين دليل، درخواست ابوسفيان را رد كرد[3] و تا زمانى كه مردم به او روى نياوردند، هرگز براى كسب قدرت گام برنداشت.

در دوران خلافت خلفاى سه گانه، حضرت هيچ اقدامى جهت تضعيف آنان انجام نداد و همواره آن ها را درتدبير امور يارى كرد. بر اساس سياست رايج در جوامع بشرى، حضرت على(ع) بايد زمينه­ی لازم براى رسيدن به قدرت را حتى به بهاى تضعيف خلفا، فراهم مى‏آورد؛ اما او تنها رضا و عبوديت خداوند را در نظر داشت و هيچ گونه پيمان شكنى را حتى با عالى‏ترين اهداف، مجاز نمى‏دانست. اين در حالى است كه حضرت همواره بر حق خويش در «خلافت» تأكيد كرده و خلفاى پيشين را نامشروع مى‏داند.[4] او حكومت را حق مسلّم خود دانسته ولى براى رسيدن بدان، هيچ روش نامشروعى را انتخاب نمى‏كند و حتى از دادن وعده‏اى كه نتواند بدان وفا كند مى‏پرهيزيد. امام از پايمال شدن حق خويش توسط خلفا ناراضى بود، اما براى تثبيت موقعيتش هرگز نخواست جايگاه خلفا را تضعيف كند. علاوه بر اين، براى پشتيبانى از اسلام و تضمين تداوم آن، از هيچ كوششى دريغ نمى‏ورزيد. اين تلاش شامل گفتمان و مناظره با يهوديان و مسيحيان، راهنمايى و ارشاد خلفا در امر مملكت‏دارى، قضاوت و داورى در دادخواهى‏هاى دشوار، بيان احكام دين و... بود.[5]

حضرت پس از مرگ عمر، در شوراى شش نفرى «انتخاب خليفه» قرار گرفت. امام اصولاً اين شورا را مشروع نمى‏دانست و از اينكه با مردانى چون عثمان و طلحه همپايه گرديده است، ناخرسند بود. وى در اين باره مى‏فرمايد:

«شگفتا كسى كه در زندگى مى‏خواست خلافت را واگذارد چون اجلش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى در آورد... من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج بردم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سرآمد، گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله‏ى آنان در آورد. خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه‏ى او نپنداشتند و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، با گفتگوشان دمساز گشتم، اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد، اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد.»[6]

با وجود اين نارضايتى، باز هم درستى و راستى را فداى قدرت‏طلبى نكرد. عبدالرّحمان بن عوف به او گفت: با تو بيعت مى‏كنم كه طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر(ع) و روش ابوبكر و عمر با مردم رفتار كنى. حضرت فرمود: «مى‏پذيرم، ولى طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر و آنچه خود مى‏دانم، عمل خواهم كرد.» عبدالرّحمان شرط خود را با عثمان در ميان نهاد و او پذيرفت. اين ماجرا سه بار تكرار شد و پاسخ حضرت على(ع) و عثمان همواره يكسان بود؛ آن گاه عبدالرّحمان با عثمان بيعت كرد. امام مى‏توانست شرط عبدالرّحمان را بپذيرد و پس از رسيدن به خلافت، بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول(ص) عمل كند؛ ولى چون تقوا و ترس از خداوند، معيار تمام اعمال و رفتار او است، هرگز نمى‏تواند پيمان خود را زير پا نهد. تفاوت حضرت(ع) با عثمان و ديگران در همين جا است؛ عثمان گرچه وعده كرده بود طبق كتاب خدا و سنّت پيامبر و شيخين عمل كند و بنى‏اميه را بر مردم مسلّط نسازد؛ ولى وقتى به خلافت رسيد، به هيچ يك از وعده‏هايش عمل نكرد.[7]

شايان توجّه است كـه عمر بن خطـاب تركيب «شورا» را به نحـوى تعيين كرده بود كه انتخـاب عثمان به عنوان خليفه، در آن قطعى بـاشد؛ چنان كه عبدالفتّاح عبدالمقصود در اين زمينه مى‏نويسد: «وصيت عمر بدين شورا مانند قرار داد رسمى بود كه آن مرد مظلوم (على(ص)) بايد مغلوب باشد.»[8]

در دوره‏ى خلافت عثمان، حضرت على(ع) با آن كه از تضييع حق خويش ناخشنود بود، به سكوتش ادامه داد و تا آن جا كه مى‏توانست در مقابل شورشيان مقاومت كرد تا عثمان نجات يابد. پس از قتل عثمان، زمانى كه مردم يكپارچه به امام روى آوردند و بيعت كردند، برخى مانند سعد بن ابى‏وقّاص، عبدالله بن عـر و اسامة بن زيد از بيعت سربـاز زدند. عـده‏اى از يـاران امـام خواستند بـه زور از آنان بيعت بگيرند، ولى با نهى حضرت رو به رو شدند. پس از بيعت، طلحه و زبير نيز با هدف مخالفت و پيمان شكنى نزد حضرت شتافتند و گفتند: مى‏خواهيم براى به جاى آوردن اعمال عُمره به مكه برويم. امام آنان را در رفتن آزاد گذاشت و فرمود: «هدفتان حيله است نه عمره!».[9]

اصولاً امام در تمام دوران خلافتش مانع حركت مردم از حوزه‏ى حكومتى‏اش نمى‏شد؛ هرچند به سوى شام روند. چون بر اساس اصول اخلاقى حاكم بر انديشه‏ى وى، هرگز «قصاص قبل از جنايت» روا نيست.[10] حضرت درباره‏ى پيمان شكنى آنان فرمود:

«چون به كار برخاستم، گروهى پيمانِ بسته شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خستند.»[11]

امام پس از رسيدن به حكومت هرگز نخواست اقدامى غير عادلانه مرتكب شود و در مقابل خواست‏هاى نارواى طلحه و زبير ـ كه حكومت بصره و كوفه را مى‏خواستند ـ مقاومت كرد؛ در حالى كه بر اساس اصول حاكم بر سياست جوامع بشرى، مى‏توانست تا زمان «تثبيت قدرت» به تقاضاى آنان پاسخ مثبت دهد. برخورد امام با كارگزاران عثمان نيز از همين زاويه قابل تحليل است. ايشان پس از رسيدن به خلافت، بى‏درنگ به عزل كارگزاران وى پرداخت. نزاع معاويه با حضرت نيز رهاورد همين تصميم بود. اگر امام به عزل معاويه نمى‏پرداخت، جنگ صفّين و پيامدهاى آن تحقّق نمى‏يافت؛ ولى حضرت على(ع) را ناشايست و ناصالح مى‏دانست و با آنكه از فرجام كردارش آگاه بود، در جهت عزل او گام برداشت. حضرت در خطبه‏اى به همين مطلب اشاره مى‏كند:

«گويى او را مى‏بينم كه از شام بانگ برداشته است و پرچم‏هاى خود را پيرامون كوفه برافراشته، چون ماده شتر بدخو كه دوشنده‏ى خود را با دندان بدراند و سرها بر زمين بگستراند. دهانش گشاده، ستم و بيداد را بنياد نهاده، به هر سو تازان، حمله او سخت گران. به خدا كه شما را در اين سوى و آن سوى زمين پراكنده گرداند، چندان كه جز اندكى به مقدار سرمه‏ى چشم از شما باقى‏نماند.»[12]

قبل از آغاز پيكار صفّين، لشكريان معاويه زودتر از ياران امام به آب رسيدند و آن ها را محروم ساختند. در اين موقعيت، با اينكه حضرت قصد داشت غائله از طريق مذاكره پايان پذيرد، در اين امر توفيق نيافت و يارانش را با خطبه‏اى حماسى به عقب راندنِ لشكريان معاويه تحريك كرد و سپاه امام با حمله‏اى سريع، دشمن را عقب راند. پس از دستيابى به آب، برخى از ياران حضرت قصد داشتند لشكريان معاويه را از آن محروم سازند؛ امام آن ها را از اين كار بازداشت.[13]

اصولاً مشى امام، بر جلوگيرى از بروز جنگ بود و قبل از آغاز جنگ، تمام تلاش خود را براى جلوگيرى از آن انجام مى‏داد. اين رويه را در جنگ‏هاى جمل، صفّين و نهروان در پيش گرفت ولى نتيجه‏اى به دست نياورد. قبل از آغاز جنگ جمل، نامه‏ها و قاصدهاى مختلفى را به سوى عايشه، طلحه و زبير روانه ساخت و آنان را از عاقبت كار خويش آگاه كرد؛ ولى آنان به هيچ عنوان زير بار حقّ نرفتند. همچنين قبل از آغاز جنگ، يارانش را از پيش دستى در حمله و دشنام دادن به لشكريان معاويه باز داشت:

«با آنان جنگ نكنيد تا زمانى كه آنان جنگ را آغاز كنند؛ چرا كه ـ سپاس خدا را ـ حجّت با شماست؛ و رها كردن آن ها تا دست به پيكار گشايند، حجّتى ديگر براى شما بر آن هاست. اگر به خواست خدا، شكست خوردند و گريختند، آن را كه پشت كرده، نكشيد و كسى را كه دفاع از خود نتواند، آسيب مرسانيد و زخم خورده را از پا در مياوريد. زنان را با زدن برمينگيزانيد؛ هرچند آبروى شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند؛ چرا كه توانِ زنان اندك است.»[14]

دو رويكرد متضاد            

اميرمؤمنان(ع) در موقعيتى اين روش سياسى و اخلاقى را پيش گرفته بود كه دشمن از هيچ گونه نيرنگى خوددارى نمى‏كرد؛ معاويه و عمرو بن عاص براى رسيدن به قدرت، به هر روشى متوسّل مى‏شدند. آنان در عمل، خواهان دستيابى به سياست و قدرت به مفهوم مطلق آن بودند؛ لذا رويارويى امام با اين اشخاص، از لحاظ اخلاقى، بسيار معنادار است.

جنگ اميرمؤمنان(ع) با معاويه، نبرد دو طرز فكر كاملاً الهى و شيطانى و جنگ اخلاق با بى‏اخلاقى بود؛ همان طور كه مهم‏ترين منبع انديشه و عمل امام، اعتقاد مطلق وى به اصول اسلامى و اخلاقى است. حضرت على(ع) حكومت را به خاطر حاكم كردن اصول و اخلاق اسلامى مى‏خواست و معاويه براى زير پا نهادن آن اصول و ارضاى هوس‏هاى خويش. اين تفاوت، بسيار مهم است! معاويه هرگز در سياست روش اخلاقى پيش نمى‏گرفت و هدفى جز كسب قدرت و به حكومت رساندن بنى‏اميه نداشت. عبدالفتّاح عبدالمقصود در اين زمينه مى‏نويسد:

«فرمانرواى شام به ناحق خواستار حكومت بود و بدون داشتن شيوه و سيره‏اى اسلامى، در ميان مردم مى‏گرديد و سياست خود را اجرا مى‏كرد. اگر شعائر و مناسك و آداب مذهبى، همچنان در شام اجرا مى‏شد و از ميان نرفته بود و اگر آداب و رسوم و صورت ظاهر عبادت‏ها در چارچوب معمولى و عادّى خود حفظ مى‏شد، بايد گفت كه «دين» در حقيقت، صرفاً عبارت از پوسته و رويه نيست؛ «دين» عبارت است از ارزش‏ها، اصول و بنيان‏هايى كه همگى باهم به پيش مى‏روند.»[15]

تصويرى كه تاريخ از معاويه و عمرو بن عاص ارائه مى‏دهد، با آنچه «ماكياولى» در سياست‏نامه‏اش تبيين كرده، كاملاً منطبق است. اصول سياسى معاويه حتى با اصول جوانمردى ـ كه رعايت آن ها در دوره‏ى جاهليت در جزيرة‏العرب مورد تأكيد بود ـ متضاد مى‏نمود. البته مشكل حضرت على(ع) تنها معاويه نبود بلكه از آغاز زمامدارى، روياروى كسانى قرار گرفت كه به اصول اخلاقى پايبند نبودند. طلحه و زبير كه در نخستين جنگ «جمل» مقابل امام ايستادند، پيمان شكن بودند و بيعت خود با حضرت را زير پا نهادند. معاويه نيز از همان آغاز روش دروغ و نيرنگ پيش گرفت؛ او به خاطر منافع سياسى، امام را به دروغ به قتل عثمان متّهم كرد؛ در حالى كه خود مى‏دانست امام براى جلوگيرى از قتل عثمان تلاش فراوان كرد. امام اين نكته را بارها در نامه‏هايش به معاويه گوشزد نمود[16]؛ البته اين تذكّرات در روش وى هيچ تأثيرى نمى‏گذاشت. معاويه در غارت بيت المال مسلمانان هيچ گونه مانعى پيش روى خود نمى‏ديد و آن را براى تحقّق اهداف شخصى به كار مى‏گرفت.

معاويه از هر روشى براى جذب ياران امام على(ع) استفاده مى‏كرد و زمانى كه موفّق به جذب آنان نمى‏شد، براى از ميان بردنشان به شيوه‏هاى ديگر ـ همچون ترور ـ مى‏پرداخت. وعده و وعيدهاى معاويه بسيار تأثيرگذار بود و رخنه‏هاى اساسى در لشكر امام پديد آورد! طه حسين در تحليلى از زندگى حضرت مى‏نويسد:

«على(ع) بر اساس روشى عمل مى‏كرد كه در آن فقط انسان‏هايى كه آخرت را به دنيا ترجيح مى‏دادند، مى‏توانستند راضى باشند؛ ولى معاويه دنياى افراد را تأمين مى‏كرد. حضرت على (ع) در دوره‏اى بر اين اساس عمل مى‏كرد كه ديگر روحيه‏ى حاكم در صدر اسلام دگرگون شده و دنيا پرستى در ميان مسلمانان رواج يافته بود. به همين دليل، مردم نمى‏توانستند در مقابل وسوسه‏هاى مادّى معاويه مقاومت كنند.»[17]

روش معاويه، «پيمان شكنى» بود و به هيچ يك از وعده‏ها و پيمان‏هاى خود وفا نمى‏كرد. عبدالفتّاح عبدالمقصود در اين باره مى‏نويسد:

«به هيچ وجه از اين شخص كه براى به دست آوردن قدرت و حكومت پيوسته مى‏كوشيد، شنيده يا ديده نشده است كه در ضمن سير و حركت به سوى هدف، ناچار شده باشد كه وسايل و ابزار رسيدنش را به طرف جادّه مستقيم و درست برگردانده باشد يا راه سرشت‏هاى والا با ارزش انسانى در پيش گيرد؛ زيرا در تمام اين مدت آنچه وى را به نيازش مى‏رسانيد و حاجتش را برآورده مى‏كرد، انحراف و كجروى بود.»[18]

معاويه از لحاظ شخصيتى، در مقايسه با امام(ع) ضعف‏هاى بسار تحقيرآميزى داشت و براى جبران اين كمبودهاى جدّى، از هر وسيله‏اى سود مى‏جست. عرب آن روز، امام را در شجاعت، شهامت، پايمردى در امر الهى، عدالت، برابرى و اصول والاى انسانى، بالاترين مردمان مى‏دانست و اين، براى معاويه بسيار سنگين بود. او همچنين مى‏دانست هيچ گاه نمى‏تواند در پيكار نظامى بر امام چيره شود؛ از اين رو براى غلبه بر حريف، اصول اوّليّه اخلاقى را هم زير پا مى‏گذاشت. در آيين معاويه، دادگرى با ستم، راستگويى با دروغ و وفادارى با خيانت تفاوت نداشت. در نگاه او، همه نيكى‏ها و بدى‏ها ابزار سلطه جويى و هوسرانى بود و تا هنگامى كه وى را به اهدافش مى‏رساند، تفاوت نداشت.

حضرت على(ع) مردم را به حق و عدالت دعوت مى‏كرد، ولى معاويه براى پيشبرد اهدافش از هر وسيله‏اى بهره مى‏برد. عبدالفتّاح عبدالمقصود درباره آن دوران مى‏نويسد:

«جان‏ها شروع به منحرف شدن از راه راست كرد، ايده‏هاى والاى معنوى رو به سراشيب سقوط گذاشت، ارزش‏ها واژگونه شد، پيشانى‏ها به سو دنيا روى گذاشت و دل‏ها از خدا دور گردید. در نظر اكثريت عظيم مردم، سخن آخر و تعيين كننده در اختيار «مادّيات» قرار داشت و در هنگام سنجش و ارزيابى اشخاص، برترى از آنِ مادّه بود كه در دو ركن قدرت (شمشير و ثروت) نمايان مى‏گرديد!»[19]

در واقع اين همان خطرى بود كه پيامبر(ص) بارها هراس خود را نسبت به وقوع آن در بين مسلمانان ابراز كرده بود:

«آنچه پيش از هرچيز درباره شما انديشناكم، آن است كه شكوفه‏هاى خوشى و لذّات دنيوى به شما روى آورد.»[20]



1 - جرج جرداق، امام على(ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه‏ى سيدهادى خسروشاهى، ج5، ص15.

2 – همان.

3 -  براى بررسى تفصيلى اين جريانات، ر.ك: سيد هاشم رسولى محلاتى، زندگانى اميرالمؤمنين(ع)، ص234 ـ 230؛ عبدالفتاح عبدالمقصود، امام على(ع)، ترجمه‏ى محمد مهدى جعفرى، ج1، ص318 ـ 315.

4 - نهج البلاغه، خطبه‏ى162 و28.

5 - علامه امينى، در جلد7 و 8 كتاب نفيس الغدير، درباره­ی تلاش‏ها و رهنمودهاى حضرت در دوران خلفاى سه گانه به تفصيل بحث كرده است.

6 - نهج البلاغه، خطبه‏ى3.

7 - براى مطالعه بيشتر، ر.ك: مجموعه نويسندگان، دايرة‏المعارف تشيّع، ج2، ص345 ـ 334.

8 - امام على(ع)، ترجمه‏ى محمد مهدى جعفرى، ج1، ص414 ـ 411.

9 - محمدتقى جعفرى، نگاهى به على(ع)، ص26. همچنين براى مطالعه‏ى عهدشكنى طلحه و زبير، ر.ك: سيدهاشم رسولى محلاتى، زندگانى اميرالمؤمنين(ع)، ص395ـ392.

10 - طه حسين، على و فرزندانش، ترجمه‏ى محمد على شيرازى، ص180 و 181.

11 - نهج البلاغه، خطبه‏ى3.

12 - همان، خطبه‏ى101.

13 - همان، خطبه‏ى206.

14 -  همان، نامه‏ى14.

15 -  امام على(ع)، ج1، ص58.

16 - براى مثال، ر.ك: نهج البلاغه، نامه‏ى28.

17 - ر.ك: على و فرزندانش، ص177.

18 - امام على عليه‏السلام ، ج8، ص59.

19 - همان، ص63.

20 - همان، ج1، ص367 ـ 362.


نویسنده: فريد
ادامه مطلب ...

.:: آخرین مطالب ::.

» کانال موسیقی های جذاب ( سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ )
» اشعار زیبا ( دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ )
» دو شعر زیبا ( دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۸ )
» اشعار عاشقانه ( جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ )
» نیروی نامرئی ( دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ )
» من از خدا خواستم ... ( شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ )
» Ruls of Life ( سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ )
» مهر مادر ( سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ )
» ( سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ )
» ( سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ )
» ( پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ )
» شعر زیبا و دلنشین ( جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ )